محمد تقي جعفري

201

تفسير ونقد وتحليل مثنوى جلال الدين محمد مولوى

پاسخ دادن روباه مر آن خر را ديگر بار ( ( 2640 ) ) گفت روبه صاف ما را درد نيست ليك تخييلات وهمى خرد نيست ( ( 2641 ) ) اين همه وهم تو است اى ساده دل ور نه با تو نه غشى دارم نه غل ( ( 2642 ) ) از خيال زشت خود منگر به من بر محبان از چه دارى سوء ظن ( ( 2643 ) ) ظنّ نيكو بر بر اخوان صفا گر چه آيد ظاهر از ايشان جفا ( ( 2644 ) ) آن خيال ووهم بد چون شد پديد صد هزاران يار را از هم بريد ( ( 2645 ) ) مشفقى گر كرد جور وامتحان عقل مىبايد كه نبود بد گمان ( ( 2646 ) ) خاصه من بد رگ نبودم زشت قسم آن چه ديدى بد نبد بود آن طلسم ( ( 2647 ) ) ور بدى آن بد سگالش قدر را عفو فرمايند از ياران خطا ( ( 2648 ) ) عالم وهم وخيال و طبع وبيم هست ره رو را يكى سدّ عظيم ( ( 2649 ) ) نقشهاى اين خيال نقش بند چون خليلى را كه كه بد شد گزند ( ( 2650 ) ) گفت هذا ربى ابراهيم راد چون كه اندر عالم وهم اوفتاد ( ( 2651 ) ) ذكر كوكب را چنين تأويل گفت آن كسى كاو گوهر تأويل سفت ( ( 2652 ) ) عالم وهم وخيال و چشم بند آن چنان كُه راز جاى خويش كند ( ( 2653 ) ) تا كه هذا ربى آمد قال او خربط وخر را چه باشد حال او ( ( 2654 ) ) غرق گشته عقلهاى چون جبال در بحار وهم وگرداب خيال عقل ثابتتر ز كُه را وهم بين گر چه فرمودست گفتن آن امين ( ( 2655 ) ) كوه ها را هست زين طوفان فضوح كو امانى جز كه در كشتىّ نوح ( ( 2656 ) ) زين خيال رهزن راه يقين گشت هفتاد و دو ملت زاهل دين ( ( 2657 ) ) مرد ايقان رست از وهم وخيال موى ابرو را نمىگويد هلال ( ( 2658 ) ) وان كه را نور عمر نبود سند موى ابروى كژى راهش زند ( ( 2659 ) ) صد هزاران كشتى با هول و سهم تخته تخته گشته در درياى وهم